محمدحسن مهربانی... 23ساله... بچه محل حضرت معصومه(س). ........................ میدانم... خوب هم می دانم که دیگر تکراری شده قصهی من ِ گمشده و این دلتنگیها !!! اما گاهی آنقدر دلتنگیهایت زیاد می شوند که اختیارت را به باد میدهند و قلمت را به دست...! حالا تو هم اگر نخواستی نخوان... او هم که باید بخواند، نخوانده میداند ...من هم اگر می نویسم... چه کنم که محکوم ِدلم و معتادِ نوشتن!!
خوب دیگه....... بالآخره وقتش رسید..... دیگه هرکسی باید یه روزی این رو متوجه بشه...!!! مــگــه نــــه....؟؟؟!!!!!!!
از پی ِ اهل دلی گشتم در این شهر و دیار
تا بَـرَم در مَحضرَش خون ِ دل و شِکوای ِ یار
کاتش عشقش چو سوزانید سرتا پا مرا
مُـرده بودم، زنده گشتم، دل بُـریدم از تبار
از غم ِ هجرش بیابان رُوفتم در زیر ِ پای
پس طلب کردم من او را از خداوند ِ قــَهار
ناگهان قلبم ز ِ بــالا یک نِـدایی را شنـیـد
وَز خجالت شد سرم بَر زیر و گشتم شرمسار :
کِـای نِگـون بَـخت ای پـسر، ای هـوشیــار
عشق را بَر ما بیار و اشک را بر ما بــِبـار ...
برای مدتی نیستم، شاید دوماه، شایدم بیست روز دیگه مرخصی بهمون بدن.... هجدهم مهرماه هشتاد و هشت، باید برم سربازی که همین فردا صبحـــه..... همین جا از همهی دوستان با محبتی که در این دنیای مجازی داشتم و دارم تشکر میکنم که همیشه به من لطف داشتند.... به امید دیدار مجدد و برای همه امیدوارم که همیشه.....:
چه فرقی می کند که بگویم اینجا زمستان است یا بهار . اینجا سرد است از تکرار ِ نبودن ِ إعتماد . وقتی گوشهایم ایمان نمی آورند به کلام بیهوده، برایم واژه های دلفریب میچینی!! من از گور ِ بیاعتمادی برخاستهام دشتهای ِ اعتماد در سیلابِ دروغ و خیانت مرده اند. وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت میشود از نگاهت، می دزدمشان.... نگاهم که می کنی، فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث". اینجا تداوم، خالی بودن از اعتماد است. سرد است. باور کن، بر هیچ، از واژهها جمله میبافی. چرخهای اعتماد، دیر زمانیست که دیگر نمی چرخند....
هیچ حرفِ دِگری نیست که با تو بزنم
، تو نمیفهمی اندوهِ مَرا، چه بگویم به تو ای رفته ز دست، شدم از مستی ِ چشمان تو مَست، شده ام سنگ پَرَست، مرگ بر من که دِلش را به دل ِ سنگِ تو بَست!! تو نمیفهمی اندوه مرا...
همهٔ آنهایی که بی تقصیرند؛ تقدیم به چشمهایی که در راه ماندند و دلهایی که آنها را راندند؛
تقدیم به اشکهایی که غرورشان شکست و عهدهایی که کسی آنها را نبست:
زندگی شیبی است و عشق سیبی است وَ وای بر حال آن که در عشق پایبند نظم و ترتیبی است. وامّا تو، قرار نبود آن وقتهای ِ تو، جایشان را با این وقتهای ِ مَن عَوَض کنند. قرار نبود عشق هم مثل: گیلاس ، بوسه ، عیدی و تعطیلات ِ تابستان اوّلِش قشنگ باشد!!. قرارنبود کسی سختش باشد بگوید دوستت دارم!!. قرار نبود کسی به هوای ِ نشکستن ِ دل ِ خودش بماند، قرار بود هر کس به هوای ِ نشکستن ِ دل ِ دیگری بماند. قرار نبود هر چه قرار نیست باشد، بــاشــد. قــرار، تنها بر بیقراری بود و بَـس. گمان نِمیکنم گناهِ من سنگین تر از نِگاه تو باشد؛ امّا یقین دارم که کودکِ دِلت کمتر از پیش بهانۀ لالائیـهای ِ شعر گونهام را میگیرد. مهم نیست فقط یک چیز یادِ همه بماند، اگر إتفاقی که نباید بیفتد افتاد، تنها بَرایت می نویسم : خودت خواستی، تقصیر من نبود ........!!!
بوسه يعني وصل ِشيرين ِدو لب... بوسه يعني مستي از
مشروبِ عشق... بوسه يعني لذتِ دل دادگي... لذت از شب ، لذت
از ديوانگي... بوسه يعني حسّ خوبه طعم ِعشق... طعم ِشيريني به
رنگِ سادگي... بوسه يعني آغاز براي ما شدن... لحظه اي با
دلبري تنها شدن... بوسه سرفصل ِکتابِ عاشقي... بوسه رمز
واردِ دلها شدن... بوسه آتش مي زند بر جسم و جان... بوسه
يعني عشق ِ مَن با مَن بمان....
منتظری چه اتفاقی بیفتد؟ اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟ اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم پشت دریچهء تنهاییم زیر بالِشهای خیس از گریه ام هوای تازه ندارم کافی نیست ؟ منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟ اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟ اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم راه باز کنند ؟ اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان بعد از دعاهایم آمین بگویند ؟ نه عزیز دلم !! هیچ اتفاق مهمّی نمی افتد !!! جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام جز ترک خوردن شیشهء اعتمادِ عجیبم جز به خواب رفتن هوَس یک قدم زدن زیر آفتاب بعد از ظهر ، پشتِ بلندترین ردیفِ شمشادهای خیابان.... منتظری بمیرم ؟ اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟!!!
يک روز من هم خاطره مي شوم. نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد، نگاهم کرد در نگاهش صد شور عشق خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم، نگاهم کرد.............. امّـا نه!! بعدها فهميدم که او فقط نگاهم کرد. از زندگي آموختم که به هر نگاهي دل نبندم، که همۀ نگاه ها پيام آور عشق نيستند، همۀ نگاه ها معني دوست داشتن نمي دهند و همۀ نگاه ها بي ريا نيستند .......
در زمان های بسيار قديم وقتی هنوز پای بشر به زمين نرسيده بود؛ فضيلتها وتباهیها در همه جا
شناور بودند. آنها از بيکاری خسته شده بودند. روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛ خسته تر و کسل تر از هميشه؛ ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت: بياييد يک بازی کنيم مثل: قايم باشک. همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ فرياد زد من چشم می گذارم.
از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛ همه قبول کردند که او چشم
بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه...
همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتادو نه...هشتاد... همه پنهان شده بودند بجز ((عشق))که مُرَدَد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجّب همنيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش... هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رُز پنهان شد. ((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم.
اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود. (حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل است. ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را از درخت کند و با شدتِ زيادی آن را در بوته های گلِ رُز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشتِ بوته های گل بيرون آمد؛ بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون میزد. اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.
((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟
((عشق)) پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی؛ اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.
واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار اوست.....
به کجا چنین شتابان گون از نسیم پرسید، دل من گرفته اینجا ز غبار این بیابان، هوس سفر نداری؟ همه آرزویم اما، چه کنم که بسته پایم به کجا چنین شتابان؟ به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم... سفرت به خیر اما، تو و دوستی خدا را چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را...
تو مسیر پر پیچ و خم جاده زندگی، بعضی وقتها که پای آدم بسته می شه
و به هر دلیلی مجبور میشه
خلاف دلش عمل کنه
یه زخم گنده رو همون پیچ دل ایجاد میشه
و هر چقدر هم که پانسمانش کنی
یه روزی، بی دلیل و ناگهانی،
عمیق تر و دردناکتر سر باز می کنه
و امان لحظه ها رو می بره... عزیزم، میشه بفهمی،
من می دونم که این از همون زخمهاست اما، چه کنم که بسته پایم... تو برو و به شکوفه ها، به باران، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را، برسان سلام ما را... منم تو این کویر وحشت سر می کنم و روزی که
این زخمه سر باز کرد با دردش زندگی می کنم...
شمع را شورِ دِگر بر سر و مشغول خود است*****او چه داند که به پروانه چه ها می گذرد؟
هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت
پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل
تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی
جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.
از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه
ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها
نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر
دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده
اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل
زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا
نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟
چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر
زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و
چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.
و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه
زمزمه می کنم :
دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ،
دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر
نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ،
پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!
چه میشد گر دل اشفته ی من
به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟
اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي
تشنه را سيراب كنم٬
اگرگل بودم خودم را تقديم وجودت مي كردم٬
اگر اشك بودم برایت مي گريستم٬
و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي
خواندم.
ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت٬
ولي هر چه هستم
دوستت دارم....
احتراما، نظر به اينكه طي بررسي هاي به عمل آمده
توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات
حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به
جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم
آورده ام. متمني است پيرو تبصره سوم بند اول
قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابرجد
اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استفاي اين
حقير را از مقام انسانيت بپذيريد.
بديهي است من بعد اينجانب هيچ گونه مسئوليتي در
قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم
پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات،
لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل
برسانيد.
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتم بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش داد بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام! یک نفر سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواند وجودم به لرزه افتاد او که بود؟؟ آيا او هماني بود که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟ خاطرات در برابرم صف کشيدند موهاي خاک خورده ام را ميان دستان استخواني ام فشردم حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شد احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزد ميان دلهره و ترديد آن سياه پوش رفت ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنها مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستند آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم