تبليغاتX
هـوالمـعـز عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
مینویسم بر در و دیوار کویش حال خویش / باشد آنرا یار خواند،یا کسی گوید به یار
Home Email Archive Designer
 

منتظری چه اتفاقی بیفتد؟
اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟
اینکه دیگر در اتاق عروسکهایم

پشت دریچهء تنهاییم

زیر بالِشهای خیس از گریه ام

هوای تازه ندارم

کافی نیست ؟

منتظری چه اتفاقی بیفتد ؟
اینکه از چشمهای شب زده ام بجای باران برف ببارد ؟
اینکه ستاره ها در آسمان برای نیاز نیمه شبم
راه باز کنند ؟

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان
بعد از دعاهایم آمین بگویند ؟

نه عزیز دلم !!
هیچ اتفاق مهمّی نمی افتد
!!!
جز پژمردن چشمهای سرخ و سیاه من

جز به خاک افتادن ساقه های احساس ِ بچه گانه ام

جز ترک خوردن شیشهء اعتمادِ عجیبم
جز به خواب رفتن هوَس یک قدم زدن

زیر آفتاب بعد از ظهر ، پشتِ بلندترین ردیفِ شمشادهای خیابان....

منتظری بمیرم ؟

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست ؟!!!

  
Image hosting by TinyPic 
(H)Image hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در یکشنبه 1385/11/29 ساعت 4:45 PM توسط حسن مهربانی |


 اینم فهمیدیم که.......

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

يک روز من هم خاطره مي شوم. نگاهم کرد، پنداشتم دوستم دارد، نگاهم کرد در نگاهش صد شور عشق خواندم. نگاهم کرد دل به او بستم، نگاهم کرد.............. امّـا نه!! بعدها فهميدم که او فقط نگاهم کرد. از زندگي آموختم که به هر نگاهي دل نبندم، که همۀ نگاه ها پيام آور عشق نيستند، همۀ نگاه ها معني دوست داشتن نمي دهند و همۀ نگاه ها بي ريا نيستند .......

Image hosting by TinyPic 

 

 

جریانِ عشق و دیوانگی....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 
"عشق و ديوانگی"


در زمان های بسيار قديم  وقتی هنوز پای بشر به  زمين نرسيده  بود؛ فضيلتها وتباهیها  در همه جا
شناور بودند. آنها از بيکاری خسته شده بودند. روزی همه ی فضايل و تباهی ها دور هم جمع شده بودند؛ خسته تر و کسل تر از هميشه؛ ناگهان (ذکاوت)ايستاد و گفت: بياييد يک بازی کنيم مثل: قايم باشک. همه از پيشنهاد او شاد شدند و ((ديوانگی))فورآ  فرياد زد من چشم می گذارم.

از آنجايی که هيچکس نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد؛ همه قبول کردند که او چشم بگذارد.ديوانگی جلوی درختی رفت و چشم هايش را بست وشروع کرد به شمردن:يک...دو...سه... 

همه رفتند تا جايی پنهان شوند.(لطافت)خود را به شاخ ماه آويزان کرد.(خيانت)داخل انبوهی از زباله ها پنهان شد.(اصالت)در ميان ابرها پنهان شد.(هوس)به مرکز زمين رفت.(طمع)داخل کيسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و ((ديوانگی)) همچنان مشغول شمردن بود:هفتادو نه...هشتاد...
همه پنهان شده بودند بجز ((عشق))که مُرَدَد بود و نمی توانست تصميم بگيرد وجای تعجّب هم
 نيست چون که همه می دانند پنهان کردن عشق مشکل است و در همين حال ديوانگی به آخر
 شمارش می رسيد:نود و پنج...نود و شش...
هنگامی که ((ديوانگی)) به صد رسيد عشق پريد و پشت يک بوته رُز پنهان شد.
((ديوانگی)) فرياد زد که دارم می آيم. 

 اولين کسی را که پيدا کرد (تنبلی)بود زيرا (تنبلی)تنبلی اش آمده بودتا جايی پنهان شود.(لطافت)که به شاخ ماه آويزان بود را پيدا کرد؛(دروغ)ته درياچه؛(هوس)در مرکز زمين؛خلاصه يکی يکی همه را پيدا کرد بجز عشق که از يافتن آن نا اميد شده بود.
(حسادت)در گوشهايش زمزمه کرد که تو حتمآ بايد ((عشق)) را پيدا کنی و او پشت بوته ی گل
 است. ديوانگی شاخه ی چنگک مانندی را  از درخت  کند و با شدتِ  زيادی آن را در  بوته های گلِ رُز فرو برد و دوباره ودوباره تا اينکه با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشتِ بوته های گل بيرون آمد؛ بادست هايش صورتش را پوشانده بود و از ميان انگشتانش قطرات خون بيرون می
زد.
اونمی توانست جايی را ببيند چون کور شده بود.

((ديوانگی)) گفت:من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم؟

((عشق)) پاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی؛ اما اگرمی خواهی می توانی راهنمای من باشی.

واز آن روز است که ((عشق)) کور است و((ديوانگی)) همواره در کنار اوست.....

  (H)

خیلی بی رحمی....
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نازکتر از بلورم و، نرمتر از یه دل پاک، آخر ای بی رَحم! ، اگر هم قصد شکستن داری سنگ بی انصافيست،
يک تلنگر کافيست.

Image hosting by TinyPic 

(H)

 
 
لينك مطلب | نوشته شده در سه شنبه 1385/11/17 ساعت 1:22 PM توسط حسن مهربانی |


 

به کجا چنین شتابان
گون از نسیم پرسید،
دل من گرفته اینجا
ز غبار این بیابان،
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم اما،
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم...
سفرت به خیر اما،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...


تو مسیر پر پیچ و خم جاده زندگی،
بعضی وقتها که پای آدم بسته می شه
 و به هر دلیلی مجبور میشه
 خلاف دلش عمل کنه
 یه زخم گنده رو همون پیچ دل ایجاد میشه
 و هر چقدر هم که پانسمانش کنی
 یه روزی، بی دلیل و ناگهانی،
 عمیق تر و دردناکتر سر باز می کنه
 و امان لحظه ها رو می بره...
عزیزم،
میشه بفهمی،
 من می دونم که این از همون زخمهاست اما،
چه کنم که بسته پایم...
تو برو و
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...

منم تو این کویر وحشت سر می کنم و روزی که
 این زخمه سر باز کرد با دردش زندگی می کنم...
 

 

شمع را شورِ دِگر بر سر و مشغول خود است*****او چه داند که به پروانه چه ها می گذرد؟

(H)

 

اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی،

یـــه مـیــخ بـکــوب بـه یــه دیـــوار،

 وقــتی دلـش رو بـدسـت آوردی

اون میخ رو از دیوار بکش بیرون

 ولی همیشه یادت باشه،

 جای اون میخ همیشه

روی دیوار هست

مگه این که....

  TinyPic image  

جملاتِ کوتاه...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام به نازنيني كه ديروز عاشقي مان را بيش از غرورش دوست

داشت و امروز که عاشقي،

از بالارفتن از صخره ها كــمی دشوارتراست ،

غرورش را بيش از من دوست دارد !!!

Image hosting by TinyPic

ــ چه جُرأتي پيدا مي کند انسان، وقتي که اطمينان مي يابد دوستش

دارند.

Image hosting by TinyPic

 

ــ مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟

 چون خورشيد وقتي مي بينه من وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره.

Image hosting by TinyPic 

ــ اگر در زندگي جرأت عاشق شدن را نداري،

لا‌اقل شعور معشوقه بودن را داشته باش.

Image hosting by TinyPic

ــ بي تو نه امور جهان لنگ ميشه،

 نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه،

نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ،

فقط دل من واسه تو تنگ ميشه.

Image hosting by TinyPic

(H)

    

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1385/11/14 ساعت 2:58 AM توسط حسن مهربانی |


 

واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن.

برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم

را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی.

هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت

پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل

تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی

جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.

از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه

ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها

نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر

دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده

اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل

زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا

نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟

چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر

زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و

چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.

و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه

زمزمه می کنم :

دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ،

دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر

نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ،

پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!

چه میشد گر دل اشفته ی من

به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي

تشنه را سيراب كنم٬

اگرگل بودم  خودم را تقديم وجودت مي كردم٬

اگر اشك بودم برایت مي گريستم٬

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي

خواندم.

ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت‌‌‌‌٬

ولي هر چه هستم

دوستت دارم....

 

نمی دونم چرا !!!فقط میدونم دارم.

                                         (H)

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 1:51 AM توسط حسن مهربانی |


   

پروردگار محترم

احتراما، نظر به اينكه طي بررسي هاي به عمل آمده

توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات

حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به

جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم

آورده ام. متمني است پيرو تبصره سوم بند اول

قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابرجد

اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استفاي اين

حقير را از مقام انسانيت بپذيريد.

بديهي است من بعد اينجانب هيچ گونه مسئوليتي در

قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم

پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات،

لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل

برسانيد.

       (H)              

    

بی واژه...!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

چيزهايي هست که نميتوان به زبان آورد،چرا که واژه اي براي

بيان آن وجود ندارد.

اگر هم وجود داشته باشد ،کسي معناي آن رادرک نميکند.

اگر من از تو آب یا شراب بخواهم تو درخواست مرا درک

ميکني....

اما هرگز اين دست هاي تيره اي را که قلب مرا در تنهايي گاه

ميسوزاند و گاه منجمد ميکند،درک نخواهي کرد.

  Image hosting by TinyPic

(H)

       

خاطراتِ مُرده.........

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ 

خاطراتِ مُرده.....

Image hosting by TinyPic  


TinyPic image سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودمTinyPic image
TinyPic image ناگاه با مشتي آب سرد برروي مزارم برآشفتمTinyPic image
TinyPic image بوي چند شاخه گل مريم مشامم را نوازش دادTinyPic image
TinyPic image بعد از سالياني احساس کردم نمرده ام!TinyPic image
TinyPic image یک نفر سياه پوش برسر مزارم فاتحه ميخواندTinyPic image
TinyPic image وجودم به لرزه افتادTinyPic image
TinyPic image او که بود؟؟TinyPic image
TinyPic image آيا او هماني بودTinyPic image
TinyPic image که با دستانش مرا به قعر خاک تبعيد کرده بود؟TinyPic image
TinyPic image خاطرات در برابرم صف کشيدندTinyPic image
TinyPic image موهاي خاک خورده ام راTinyPic image
TinyPic image ميان دستان استخواني ام فشردمTinyPic image
TinyPic image حفره خالي چشمانم لبريز از اشک شدTinyPic image
TinyPic image احساس مرگ و زندگي بر قلبم چنگ ميزدTinyPic image
TinyPic image ميان دلهره و ترديد آن سياه پوش رفتTinyPic image
TinyPic image ولي هنوز خاطراتي که در ذهنم بر آنهاTinyPic image 
 
TinyPic image مهر باطل زده بودم در برابرم نقش مي بستندTinyPic image
TinyPic image آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگمTinyPic image

Image hosting by TinyPic 

عشق اگر با تو بيايد به پرستاري من


شب هجران نکند قصد دل آزاري من


روزگاري که جنون رونق بازارم بود


تو نبودي که بيايي به خريداري من


Image hosting by TinyPic     

   

(H)

 

لينك مطلب | نوشته شده در دوشنبه 1385/11/09 ساعت 1:46 AM توسط حسن مهربانی |


Home | Archive | Email

Az KAr AndakhTane Copy ;