تبليغاتX
هـوالمـعـز عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
مینویسم بر در و دیوار کویش حال خویش / باشد آنرا یار خواند،یا کسی گوید به یار
Home Email Archive Designer

خوب دیگه.......  بالآخره وقتش رسید..... دیگه هرکسی باید یه روزی این رو متوجه بشه...!!! مــگــه نــــه....؟؟؟!!!!!!!

از پی ِ اهل دلی گشتم در این شهر و دیار**** تا بَـرَم در مَحضرَش خون ِ دل و شِکوای ِ یار

کاتش عشقش چو سوزانید سرتا پا مرا**** مُـرده بودم، زنده گشتم، دل بُـریدم از تبار

از غم ِ هجرش بیابان رُوفتم در زیر ِ پای**** پس طلب کردم من او را از خداوند ِ قــَهار

ناگهان قلبم ز ِ بــالا یک نِـدایی را شنـیـد**** وَز خجالت شد سرم بَر زیر و گشتم شرمسار :

کِای نِگون بَخت ای پسر، ای هوشیار**** عشق را بَر ما بیار و اشک را بر ما بــِبـار ...

 

برای مدتی نیستم، شاید دوماه، شایدم بیست روز دیگه مرخصی بهمون بدن.... هجدهم مهرماه هشتاد و هشت، باید برم سربازی که همین فردا صبحـــه..... همین جا از همه‌ی دوستان با محبتی که در این دنیای مجازی داشتم و دارم تشکر می‌کنم که همیشه به من لطف داشتند.... به امید دیدار مجدد و برای همه امیدوارم که همیشه.....:

خنده‌هاتان از ته دل... گریه‌هاتان از سر شادی

یاحــق.

***************************************************************

چه جالب بود...!! رفتیم بهمون لباس دادن گفتن برید لباسهاتونو اندازه کنید و جمعه صبح بیایید.... اول بسم‌الله مرخصی چه حالی میده

((H))

لينك مطلب | نوشته شده در جمعه 1388/07/17 ساعت 10:36 PM توسط حسن مهربانی |


Home | Archive | Email

Az KAr AndakhTane Copy ;