تبليغاتX
هـوالمـعـز عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز .... - پس تـمـام شــد...؟؟!!!
عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
مینویسم بر در و دیوار کویش حال خویش / باشد آنرا یار خواند،یا کسی گوید به یار
Home Email Archive Designer

وقتی دستانم از اعتماد تهی است
چه فرقی می کند

که بگویم
اینجا زمستان است یا بهار .
اینجا سرد است

از تکرار ِ نبودن ِ إعتماد .
وقتی گوشهایم ایمان نمی آورند به کلام

بیهوده، برایم واژه های دلفریب میچینی!!
من از گور ِ بی‌اعتمادی برخاسته‌ام
دشتهای ِ اعتماد در سیلابِ دروغ و خیانت
مرده اند.
وقتی نگاهم لبریز ِ وحشت می‌شود
از نگاهت، می دزدمشان....
نگاهم که می کنی،
فرهنگ لغات میشود یک کلمه "عبث".
اینجا تداوم، خالی بودن از اعتماد است.
سرد است.
باور کن،
بر هیچ، از واژه‌ها جمله می‌بافی.
چرخهای اعتماد،
دیر زمانیست که دیگر نمی چرخند....

 

هیچ حرفِ دِگری نیست که با تو بزنم ،
تو نمی‌فهمی اندوهِ مَرا،

چه بگویم به تو ای رفته ز دست،
شدم از مستی ِ چشمان تو مَست،
شده ام سنگ پَرَست،
مرگ بر من که دِلش را به دل ِ سنگِ تو بَست!!
تو نمی‌فهمی اندوه مرا...

شنيدم گفته من را دوست دارد

و ميخواهد دلم را دست آرد

اگــر دريا شود باران ببـارد

به حال او دگر سودی ندارد.

Image hosting by TinyPic (H)Image hosting by TinyPic

لينك مطلب | نوشته شده در شنبه 1387/08/18 ساعت 1:29 AM توسط حسن مهربانی |


Home | Archive | Email

Az KAr AndakhTane Copy ;