تبليغاتX
هـوالمـعـز عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز .... - ذهن من...!!!
عشق؟؟!!! ؛ شاید همه چیز ....
مینویسم بر در و دیوار کویش حال خویش / باشد آنرا یار خواند،یا کسی گوید به یار
Home Email Archive Designer

 

واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن.

برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم

را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی.

هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت

پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل

تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی

جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل.

از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه

ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها

نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر

دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده

اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل

زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا

نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟

چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر

زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و

چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها.

و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه

زمزمه می کنم :

دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ،

دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر

نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ،

پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!!

چه میشد گر دل اشفته ی من

به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟

اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي

تشنه را سيراب كنم٬

اگرگل بودم  خودم را تقديم وجودت مي كردم٬

اگر اشك بودم برایت مي گريستم٬

و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي

خواندم.

ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت‌‌‌‌٬

ولي هر چه هستم

دوستت دارم....

 

نمی دونم چرا !!!فقط میدونم دارم.

                                         (H)

لينك مطلب | نوشته شده در چهارشنبه 1385/11/11 ساعت 1:51 AM توسط حسن مهربانی |


Home | Archive | Email

Az KAr AndakhTane Copy ;