واژه هایم قدرت ماندن نداشت و ذهنم تاب بیان کردن.
برای رهایی به دنیای نوشتن پناه آوردم و چشم هایم
را به روی همه چیز بستم و من ماندم وحصار تنهایی. هیچ کس راز دل خسته ام را ندانست . هیچ کس از پشت پنجره سکوت ، چشم های اشکبارم را ندید و بر دل تسکین نداد . چه لحظه ها که در حالت غریب تنهایی جز سکوت هیچ نبود و من بودم و دل بودو خدای دل. از خودم می پرسم: چرا دنیای دلم این قدر با حادثه ها بیگانه است ؟چرا هیچ صدایی را از عمق فاصله ها نمی شنوم ؟ از خودم می پرسم چرا چشم ها این قدر دروغگو شده اند ؟ چرا حرف ها پشت چشم ها پنهان شده اند ؟ چرا دیگر هیچ پرنده ای عشق پرواز را در دل زنده نمی کند ؟ چرا بال های آرزو ها شکست ؟ چرا نگاه پنجره تا به ابد به کوچه بن بست دوخته شد ؟ چرا تپش احساس رنج دوران شد ؟ چرا قلب عاشق هر زمان رنج دیدن شد و چرا خدای دلم صدایم را نشنید و چرا رهایم نساخت از بیزاری ثانیه ها. و من مسافری غریب در شهری غریب باز هم این گونه زمزمه می کنم : دل اگر مرد ، نگاه اگر افسرد ، خدای اگر رها کرد ، دنیا اگر بیداد کرد ،اگر حادثه ها یکی شد ، اگر نبض زمین دروغ شد ، و اگر هنوز چشم ها منتظرند ، پس چرا خدایم صدایم نشنید؟!!!! چه میشد گر دل اشفته ی من به شهر چشم تو عادت نمی کرد؟ اگر باران بودم آنقدر مي باريدم تا دشتها و رودهاي تشنه را سيراب كنم٬ اگرگل بودم خودم را تقديم وجودت مي كردم٬ اگر اشك بودم برایت مي گريستم٬ و اگر محبت بودم آهنگ دوست داشتن را برايت مي خواندم. ولي افسوس كه نه بارانم و نه گل و نه اشك و نه محبت٬ ولي هر چه هستم دوستت دارم....
نمی دونم چرا !!!فقط میدونم دارم.

(H)

