گون از نسیم پرسید،
دل من گرفته اینجا
ز غبار این بیابان،
هوس سفر نداری؟
همه آرزویم اما،
چه کنم که بسته پایم
به کجا چنین شتابان؟
به هرآن کجا که باشد به جز این سرا، سرایم...
سفرت به خیر اما،
تو و دوستی خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...
تو مسیر پر پیچ و خم جاده زندگی،
بعضی وقتها که پای آدم بسته می شه
عزیزم،
میشه بفهمی،
چه کنم که بسته پایم...
تو برو و
به شکوفه ها،
به باران،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را،
برسان سلام ما را...
منم تو این کویر وحشت سر می کنم و روزی که

شمع را شورِ دِگر بر سر و مشغول خود است*****او چه داند که به پروانه چه ها می گذرد؟

(H)

اگه یه روز قلبه کسی رو شکوندی،
یـــه مـیــخ بـکــوب بـه یــه دیـــوار،
وقــتی دلـش رو بـدسـت آوردی
اون میخ رو از دیوار بکش بیرون
ولی همیشه یادت باشه،
جای اون میخ همیشه
روی دیوار هست
مگه این که....





جملاتِ کوتاه...
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام به نازنيني كه ديروز عاشقي مان را بيش از غرورش دوست
داشت و امروز که عاشقي،از بالارفتن از صخره ها كــمی دشوارتراست ،
غرورش را بيش از من دوست دارد !!!


|
| |
ــ مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟
چون خورشيد وقتي مي بينه من
وتو با هم دوستيم آتيش مي گيره.


ــ اگر در زندگي جرأت عاشق شدن را نداري،
لااقل شعور معشوقه
بودن را داشته باش.


ــ بي تو نه امور جهان لنگ ميشه،
نه بين زمين و آسمون جنگ ميشه،
نه كوه آب ميشه نه آب سنگ ميشه ،
فقط دل من واسه تو تنگ ميشه.
(H)






